یاش زیتون

کتاب غوغای پاییز

مقدمه کتاب غوغای پاییز

دیباچه

پیشکش به عاشقان راستین
سالها پیش، از بیست هم بیش، آن زمانها که هنوز، شادی خاطرم از جشن عروسک ها بود، دورترها پسری بازیگوش، قلمی تازه بر انگشت گرفت. فارغ از علم عروض، او جسورانه مرا برد به مهمانی شعر، او مرا برد به پابازی رقاصی زیبای لغات، محفل درد لذیذ آنجا بود، واژه ها با تل اندوه چه میرقصیدند، بزم غم برپا بود،در هراسانی و حیرانی این بازی و این دعوت بازیگر این چرخ بزرگ،دل من سرخوش از آن بود که دستان رفیقی دلگرم، هیچ باز آن غم دیرینه ی شیرین من هرروز به دستانم بود.
زیرلب زمزمه ای کرد به گوش، همسفر از جرس خانه بدوشان مخروش،نوبت عاشقی ماست کنون، وقت رقصیدن توست.
نگران ازخطرراه مباش،نقطه برنقطه ی این دایره شاداب بچرخ،باده دردست وتو سرمست ولی باش به هوش.
“زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست،هرکسی نغمه ی خودخواندوازصحنه رود،صحنه پیوسته به جاست، خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.”
پا به پای دل دیوانه ی این مرد به راه افتادم
زندگی باوراگرهست چه خوب
او به ایمان خود ایمان دارد
قله ی قاف اگر مقصد ماست،دیگر از صخره و از دره چه باک
جمله جان و تن سارا و عروسک هایش، محض قربانی این جمله ی اوست:
هیچ بازم هیچ نی ام هیچ ندارم جزهیچ لیکن از بودن ساراست که دارا شده ام
استاد برجسته ی ادبیات و پشتگرمی ادبی شاعر،استاد باقر لطفی اولین نوشته های نوجوانی را مورد لطف خویش قرار داد که بی اعنتا به مرزهای سخن،پرنده ی هرزه پرواز خیال آن روزهایش را گستاخانه رها می کرد و این استاد باقر لطفی بود که مرغ بی تاب و هرجایی رویای او را خوش پروازی آموخت.
سالها بعدکه بردباری استاد بر سرکشی های او چیره گشته بود، بارها این سخن را از او می شنیدم:
لطفی،لطف بزرگ زندگی من است و شاه بیتی ازاین استاد ،مدام ورد زبان و جان کلام اوست:
نظر از آینه ی پاک به جانان انداز ورنه دردیده ی ظاهر بصری نیست که نیست
استاد لطفی با خوشنودی از تلاش های دکتر محمد شیدایی برای چاپ کتاب غوغای پاییز، اینگونه سخن بر دفتر آغاز نمود:
نسیمی دیگر از کوی یاری نو وزیدن گرفت و اذهان مشتاق به شعر و ادب را نوازشی نو آمد. شعری از جنس پرنیان و بافته از دل و جان.
تحفه ای به بازارگلستان ادب و برگی لطیف به بوستان خاطر دوستان.
عطر دل انگیز زندگی جدید با گلواژه هایی که از رنج خار تا وصل گل حکایت دارد.
رد پایی که از اندیشه بماند بر جای گنج قارون نتواند که به گردش برسد.
مع الوصف،اشعاری زیبا و نظمی دلپسند از استادی مسلم پاک دین و پاک مرام با اندیشه ای نافذ و دیدی وسیع به عالم عشق به گونه ای که دریچه ای دلگشا به روی خواطر محزون گشوده و امیدی تازه به دلهای مشتاقان بخشیده.
غرض نقشیست کز ما یاد ماند که عالم را نمی بینم بقایی

از دوست کتابخوان و اندیشمند او حمیدآقا رحمت پناهی، حاصل سالها کتاب بازی و شب نشینی ها ی باغ زیتونی این دو مجنون صفت کنج پرست را کنجکاو شدم.گرچه بیان این الفاظ،شاید اندک نوازشگر روح بیچاره ی من درتنهایی تمام آن شبهای مهمانی دو نفره ی این دو عزیز باشد،لیکن دانایی این بزرگ، چنان سایه گستر زندگی شاعر است که او را معلم یک معلم خطاب میکند و به حق نیز چنین است و شکر ایزد منان را که از فرط بی مخاطبی این یاوه های دوست داشتنی و یا برای ادای دین همسفری و همسری،گوش حقیر نیز بی نصیب نمانده است.
بسان بیشتر روزهای سال که قلم را بر کلام رجحان می داد برتکه ای کاغذ چنین نوشت:
شاگردی برای تعلیم ، از دهکده ای دور تا شهر ره می پیمود و به موجب رودخانه ای در مسیر مکتب، هر روز تاخیر می نمود. روزی استاد در مکتب چنین درس فرمود که بزرگان با ذکرنام حق،توانند جام زهر به سلامت سرکشند و بر روی آب ره سپارند.شاگرد را این گفته خوش آمد و عزم بر بکار به کار گرفتن این پند نمود.از فردا روز به رودخانه چون می رسید ، یاحق یاحق گویان روی آب می رفت و خرسند سهولت مسیر، از رود می گذشت.
روزی به پاس این تعلیم نیکو، استاد را به مهمانی خانه ی خویش خواند.در راه دهکده چون بررودخانه رسیدند شاگرد کمافی السابق ذکر حق فرمود و بر روی آب طی طریق نمود.استاد ایستاد و پرسیدکه چسان بر آب میروی و فرو نمیروی؟
شاگرد پاسخش داد:
هرآنچه برما حکم نمودی همان کن که از رود بگذری.
استاد واعظ فرمود :
عاشق ایمان خویشی، من این نتوانم.
داستان سجاد اینگونه بود و نامه تمام.
دکتررحیم سرکار،بزرگمرد رسانه و قلم، بسی براندیشه ی شاعر،تاثیرخداگونگی و آزادگی نهاده است و بی پیرایه پندی بر اول دفتر شاگرد چنین آورده است:
می خواهم پروازت را ببینم. می خواهم شعر تو آلام مردم باشد و کمی از درد آنها بکاهد. امیدوارم این نهال پا بگیرد، شاخ و برگ بگیرد، چنان که بعد از تو کسان در زیر سایه ی آن بخزند و دمی فارغ از رنج روزگار بیارامند.
مرا بر این عقیده است که هر سخنی و هر نظمی برای هدفی ساخته میشود و اگر سازنده ی آن، دل عاشق و عشقی سوزان نداشته باشد، سر به منزل مقصود نمی برد.
آرزو دارم هم وطن دلاویز من، با آتشی که در درون خود ایجاد کرده، شمعی بر این تاریکستان باشد.
“کی شعرترانگیزد، خاطر که حزین باشد یک نکته دراین معنی، گفتیم و همین باشد”

دکترعلی کشاورزقدیمی مولف، نویسنده و شاعر وکتابدار بزرگ و یارغارشاعر می نویسد:
غوغای پاییز، حدیث عشقی است از آن قسم که شاعر با کلامی تازه، تصاویر و اندیشه های خود را در تجربیات جدید زبانی درآمیخته و بر دفتر روزگار رانده است. سخنی با لعاب پاییزی، شایدحکایت نفسی است یا که حرف دلی از کلکی دیگر که عمری به پایان میرساند و خود به پایان نمیرسد.
این مجموعه از دردهای دلی است که گرچه میگوییم ما را از درد عشق با کسی حدیثی نرفته و نمیرود و حاجتی نیست که بر زبان آید اما در تنگنای روزگار گریز و گزیری هم نیست جز آنکه بر بیان آید و از قلمی نو تراود و زاید.هیچ باز،شاعری دیر آمده با انبوهی از دلتنگی، از همه چیز،همه کس، همه جا تا همیشه. و این دفتر از قلم زرین دیگری ، اثری فخیم و اندیشه ای عظیم.تا چه قبول افتد و چه در نظرآید.
درروزهای سخت و نفس گیردوران بیماری فراگیرکه روزها بناچار در خانه ها زندانی بودیم تا قربانی نباشیم بودن با انسانهایی که ترس ، حتی جرات نزدیک شدن به آنها را ندارد سعادتی میشود که روزها به نوعدوستی و خدمت سپری شود و شبها هر کس به فراخور خویش به یاری هم نوعان به پاکی و گندزدایی شهر بپردازد.راسخ مردانی که درمهلک ترین لحظه های تلخ بیماری دست عزیزان را رها نکردند و گاه به قدری در ایمانشان غرق میشدیم که فراموش می کردیم به انسان بودن و آسیب پذیری آنها بیندیشیم.
خدای را سپاس که در پشت سپر باور این سخت مردان می آرمیم تا از این روزهای آفت زا به سلامت گذر کنیم.پشتوانه هایی برای خادمان بزرگی چون آقا سیدجواد علیپورکه با غروب آفتاب روزی پرهیاهو و پرمشغله در مبارزه با بیماری،درحالیکه سوگوار از رحلت عزیزان خویش هستند،پای پس نکشیده و تسلیم نمی شوند و در نهایت گمنامی و بیداری،با شب زنده داری و پرستاری بالین شهر سحر می کنند تا طلوع های نویدبخشی برای مردمان سرزمین خویش خلق کنند و سرافرازانه این جنگ بیماری را پایان دهند.
و درپایان این آغازنامه ای که قرعه اش را بنام من دیوانه زدند، از اهل ادب پارسی، پوزش میخواهم که صبورانه با وسعت دریایی خویش ، قطره ی کوچک “غوغای پاییز” ما را در دل جای دادند تا بی اسباب بزرگی، تکیه برجای بزرگشان نهاده و در سرگشتگی های طریق قله ی عشق، بی هیچ نشانی از خویش ، نشان بی نشان جوییم که بی شک، آیین هیچ بازی، رهایی و همه چیزبازی است.
“گفتی که حافظا دل سرگشته ات کجاست در حلقه های آن خم گیسو نهاده ایم”
به بهانه ی سالروز تولد یاشار
با افتخار و احترام ؛ سارا جلوخانی
کلج _ پاییز 1399

غوغای پاییز

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “کتاب غوغای پاییز”

مطالب بیشتر

دکلمه های کوتاه و دلنشین/ من همان قاصدکم ... شعر و دکلمه: سجاد رضایی کلج
غوغای پاییز

دکلمه های کوتاه و دلنشین/ من همان قاصدکم … شعر و دکلمه: سجاد رضایی کلج

غوغای پاییز

درباره ی غوغای پاییز

موج کلج
غوغای پاییز

دلنوشته ها

یاش زیتون
فهرست